اعوذ بالله من الشیطان الرجیم . بسم الله الرحمن الرحیم . رب اشرح لی صدری و یسر لی امری
و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
شرط سوم
فرموده اند شرط سوم درباره ضامن این است که باید بالغ باشد
، عاقل باشد«کون الضامن بالغا عاقلا فلا یصح ضمان الصبی و ان کان مراعقا بل و ان
اذن له الولی علی اشکال» درباره این بلوغ ، عقل ما بارها صحبت کرده ایم و ندانستگی
داریم . حکالا همین جا امگر این غیسر بالغ مراهق باشد به قول ایشکان و ضامن یک کسی
بشود انتقال ذمه الی ذمته این چه اشکالی دارد؟ ما که نمی توانیم بمگموییم که
نابالغ فعله کلا فعل ، این را که نمیشود گفت . آ:ن اندازه که می شود مگفت تا رشید
نشده ممالش را نمی شود دست او داد ، قیم می خواهد ، ولی قهری یا ولی منصیموب ولی
محکومتی می خواهد و شارع مقدس برای حفظ مال غیت، ممال قصر گمفته است تصرع د رمالش
نکند اما امگر تصرف د رمالش نمی کند، می رود مجانی برای یمک کسی کار می کند یا می
رود برای کسی کار می کند مزد بگیرد و مزد هم گمرفت حالا بفرمایید وقتی مزد گرفت
پول دار شد در تصرف در مصرف باید به اذن ولی باشد اما خود این کار کردن هم باید به
اذن باشد دیگر این وجهی ندارد.
لذا این شروط اولیمکه کهفقهاء مفته اند نمیدانیم مرمادشان
چیست . اگر مراد در تصرف دراموال باشد خوب است . و اما اگر تصرف در اموالش نباشد
می رود اجاره کاری می مکند چه اشکالی دارد:؟ چه می خواهند ؟ دلیل چه می خواهد؟
«رفع اللقام عن الصبی حتی یحلتم» که آن اصلا مربوط به تکلیف است از همین جهت هم
امگر کاسه مردم راشکسنتضامن است حالا یا همان وقت پولش را می گیرند یا اینکه ولی
پولش را می دهد و ازمالش بر میدارند بالاخره ضمان هست و نمی توانیم بگوییم « رفع
القلم عن الصبی حتی یحلتم » سابقا راجع به گناهش هم می مگفتیم این طور نیست که
برود لواط بکند ، لواط بکدهد و هیچ کارش نداشته باشند این را نمی شود گمفت نه کسی
گفتمه ، نه می شود گفت . مسلم تعزیر دارد، مسلم کتک دارد ، مسلم حاکم شرع قانون
جلو او را می گیرد ، توی سر مردم بزند« رفع القلم عن الصبی حتی یحلتم» هیچکس
نگفته. لذا راجع به گناهان باید یک مقدار متیقنها مثل اینکه بخواهند بکشندش ، حدس
بزنند آن قدر منیقین ها. واما مهمین در بست ما بهم هر کجا رسیدیم بمگوسسم سشترط در
این عباکدت یا یشترط د راین معامله بلوغ هیچ وجه ندارد حالا من جمله اینجا این
آقا اینکه زرنگتر از آن ولی قهری هم هست،
ضامن این می شود و انتقال ذمه الی ذمه است تصرف در مالش که نمی خواهد بکند بگویید
هم که مال ندارد خب دیگردر ضامن که شرط نیست مال داشته باشد بعد می آییم می گموییم
که لا یشترط در اینکه موسر باشد , معسر هم باشد می تواند ضامن بشود اگر مضمون له
قبول بکند، ولو معسر . حالا شما بگویید این مال ندارد خب مال نداشته باشد.
بنابراین ، این حرفها فقهاء باید یک سری تفسیری برایش بشود
باید مثلا راجع به ضمانات بگوییم که آن حد شرعی برایش نیست اما تعزیر برایش هست.
فقهاء فرموده اند.راجع به معاملاتش بگوییم که تصرفات او اموالش ممضی نیست.این هم
خیلی خوب. راجع به عباداتش بگموییم وجوب برداشته شده اما مطلوبیت به حال خود باقی
است .دیگر بیش از این نمی شود گفت .لذا اینکه مثلا راجع به باب عبادات گفته اند
این عبادات تمرینی است معلوم است حرف درستی نیست لذا بسیاری از فقهاء من جمله
مرحوم سید می گویند نه بابا تمرینی چیست ؟ مستحب است، مطلوب است مطلوب ذاتی است
حالا بگویید ومجوب ندارد اما « رفع القلم عن الصبی حتی یحلتم » این نماز شب می
خواند هیچی ! اینها خیلی زود است! هم عقلا ، شرعا ، یا اینکه می رود برای مردم کار
می کند می رود پشته هیزم می آورد بگوییم هیچی! فعله کلا فعل هر کسی این هیزمها را
بگیرد ببردخانه اش طوری نیست این را که نمی شود گفت خب مسلم این هیزم را مالک می
شود حیازات است نمی شود بگوییم مالک نمی شود و در اینجا هم ضمان بدون اذن ولی رفت
یک پشته خاری آورد حالا بگوییم مالک نمیشود. نمی شود که اینها را گفت در باب اجاره رفت اجاره کرد 1000 من گندم هم
استفاده کرد بگوییم فعله کلا فعل چون ولی اجازه نداده فعله کلا فعل، هیچ نمی تواند
بگوید در اینجا هم همین طور ضامن میشود نمی خواهد که پول بدهد . اگر بخواهد پول
بدهد بگویید تصرف در اموالش است و جایز نیست و اماتصرف ذمه اش است ، درفعلش است و
فعله کلا فعل نیست ، دلیل بر ضیق بودن در افعال هم نداریم . لذا حتی با نهی ولی
رفت و نیست ولی نهی کرده که نرو جنگل هیزم بیاور ، با نهی ولی رفت و هیزم آورد
حالا بگوییم این فعله کلا فعل، هر کس رسید این هیزمها را بردارد و ببرد طوری نیست
نمی شود که مسلم مالک است.
راجع به مجنون هم ما همین ایراد را داریم که اینکه عقل شرط
است یعنی چه ؟اگر بخواهید بگویید که مجنون نمی تواند ضامن بشود نمی تواند معامله
کند خب « آنچه در جوی می رود آب است » این شرط نیست این متخصص است این نمی تواد
معامله کند تا به او بگوییم بیع و شراء بکنی ، دیوانه است دیگر ، وقتی دیوانه است
نه نمی تواند نماز بخواند نه می تواند معامله انجام بدهد بنابراین، آن عقل که نیست
باید برگردد به جنون ادواری .خب بره در حال جنون ادواری تکلیفش سالبه به انتفاء
موضوع است اصلا نمی تواند بجا بیاورد. در حالی هم که عقل دارد دلیل ندارد که
بگوییم چون یک ماه دیوانه است پس بنابراین مابقی اعمالش هم قبول نیست لذا نمی
دانیم این فقهاء که این 4 تا امر را گفته اند که مرتب مثل مرحوم شهید در لمعه یا
مرحوم ثانی در شرح لمعه و همچنین مرحوم سید هر کجا میرسند می گویند یشترط فیه
البلوغ و العقل. خب به ایشان می گوییم آقا از عقل مراد چیست؟ در مقابل عقل چیست؟
اگر بگوییم جنون خب معلوم است سالبه به انتفاء موضوع است.نمی تواند انشاء بکند، نی
تواند نماز بخواند. اما اگر جنون نداشت و ما دیده ایم هم که این مثلا نماز می
خواند حسابی با تعقیب، طمانیه نماز شب می خواند اما روزش هم دنبال زن مردم راه می
افتد خدا رحمتش کند یک دیوانه بود شاگرد مرحوم حاج شیخ بودم حسابی مسلط بر کفایه
بود مسلط بر حرفهای حاج شیخ بود ما می رفتیم از او اشکال می پرسیدیم، اشکالها را
خوب جواب می داد اما نماز نمی خواند به او می گفتیم آقا چرا نماز نمی خوانی؟ می
گفت «اخذ ما موهب سقط ما وجب» حالا این آقا این جور در حالیکه در بعض جاها عاقل
حسابی است در بعضی جاها عاقل حسابی است در بعض جاها دیوانه حسابی است خب در آنجا
که دیوانه است بگویید نه درآنجا که عاقل است چرا نه؟ چرا این معاملاتش را بگویید
آری. به عکسش معاملاتش را بگویید نه نمازش را بگویید آری و اینکه ما بگوییم این
جنون دارد پس نه اگر جنون درحال جنون باشد سالبه به انتفاء موضوع است اصلا شرط
معنا ندارد «آنچه در جوب میرود آب است» که اسمش ر ا می گذاریم متخصص. تخصص است نه
اینکه تخصیص باشد و آن عام ما تخصیص خورده باشد اینها نه. و در حال عقلش هم چه
جنون ادواری و آن جوری که یک روز دیوانه است و یک روز نیست و چه در بعضی اوقات
جنون دارد ، در بعضی اوقات عقل دارد باید
عباداتش ر ، معمالتش را بجا بیاورد آنجا هم که عقل ندارد سالبه به انتفاء موضوع
است- لذا این عقل در مقابل سفاهت را هم این فقهاء نفرموده اند سفاهت را برده اند
توی حجر حالا مرحوم سید برده اند مرحوم
سید می فرمایند باید محجور نباشد پس سفیه نباشد حال می رسیم- بنابراین ما همه جا
من جمله اینجا این دو تا شرط را نمی دانیم حذف کنیم . اگر اجماع توی کار باشد که
آن هم بعید است اجماع باشد عرض کردم این مثالها را فقهاء هیچ کدام ملتزم نیستند
اینها تمسک می کنند به رفع القلم«رفع القلم عن الصبی حتی یحلتم» کلی اش را فقهاء
ملتزم نیستند لذا اگر گناه بکند کتک دارد، دزدی بکند سرانگتش را می تراشند، بدی
بکند تعزیرش می کنند، زندانش می کنند، مال مردم را بخورد می گویند ضامن است از او
پول می گیرند و همچنین تا آخر.« و کذا یعتبر کون المضمون له بالغا عاقلا» آن مضمون
له هم باید هم بالغ باشد هم عاقل باشد و
خب آن را هم ما مثل همان ضامن اشکال داریم که این مضمون له، این می خواهند برایش
ضامن بشوند این را باید بالغ باشد برای بچه نمی شود ضامن شد کاسه مردم را شکسته
ولی می آید می گوید که ضامنش وقتی بزرگ شد می دهد.
یک کسی دیگر می آید می گوید که این اسب مردم را که کشته
ضامن است من ضمانت می کنم زندانش نکنید من ضمانت می کنم وقتی که بالغ شد می دهد .
بنابراین اگر یک بچه ای کاسه مردم را شکست، خانه مردم را خراب کرد یک کسی می آید
می گوید من ضامن او می شوم بچه را ول می کنند حالا ما بگوییم این چون بالغ نیست
برایش نمی شود ضمانت کرد خیلی حرف بالایی است . لذا در مضمون عنه اش هم یعنی مدیون
بچه – که خود مرحوم سید می گویند مضمون عنه اش طوری نیست- آن ضامن بالغ است عاقل
است آن که ضمانت می کند، مضمون له برای آن که ضامن می شوند آن هم بالغ است، عاقل
است امام مضمون عنه، از آن که ضامن می شوند آن را می گوید دیگر لازم نیست بالغ
باشد عاقل باشد که ما عرض می کنیم فرق نمی کند دیگر. دیروز عرض کردیم که رضایت
ضامن و مضمون عنه و مضمون له هر سه شرط است عرفا اما تسلم بین اصحاب است اینکه
مضمون عنه، ضامن و مضمون له آری « و اما مضمون عنه فلا یعتبر فیه ذلک» مضمون عنه
این دیگر بالغ باشد، عاقل باشد این شرط خوب نیست در هیچ کدام شرط نیست .
« فیصح کونه صغیرا او مجنونا نعم لا ینفع اذنهما فی جواز
الرجوع بالعرض» اگر ضمان، ضمان بالعوض باشد مضمون عنه هم باید بالغ باشد عاقل باشد
که در ضمان بالعوضش می گویند در ضمان به غیر عوضش می گویند طوری نیست ولی عرفا ما
دیروز می گفتیم که مضمون عنه و مضمون له و ضامن از نظر رضایت باید هر سه راضی
باشند از نظر بلوغ و عقل می گوییم هر سه لازم نیست بالغ باشند دلیل ندارد. هر سه لازم نیست عاقل همیشگی باشند. اگر
راجع به معاملاتش عاقل باشد یا بعض اوقات دیوانه این هم می تواند ضامن بشود هم
مضمون له اش درست است مهم مضمون عنه اش« الرابع کونه مختارا فالا یصح ضمان المکره»
خب این در همه ابواب معاملات آمده است این چه معنا دارد؟ معنایش چیست؟ یعنی بیع
مکره باطل است.بیع مکره یک دفعه در مقدمات اکراه دارد آن که هیچ اشکال ندارد مثل
اینکه بچه اش سرطان گرفته است. بچه اش عمل دارد و این مجبور است خانه اش را بفروشد
و خانه را خیلی هم با رضایت و با خوشحالی می فروشد ولواین که اگر بچه اش عمل نداشت
خانه اش را نمی فروخت برای این که الان خانه ر ا بفروشد بی جا می شود باید برود
اجاره نشینی، برایش مشکل است گریه می کند که چه بکنم. اما از آن طرف راضی است به
این بیع. و بعت و قبلت اش را خیلی عالی می گوید حتی به کمتر از قیمت کمتر می فروشد
خب اینکه بیع مکره نیست بیع مکره آن است که توی سرش بزنند بگویند بگو بعت بگو
قبلت. خب این قصد انشاء از او سر می زند یا نه؟ اگر قصد انشاء از او سر بزند که خب
چرا باطل باشد؟ اگر قصد انشاء از او سر نزند خب اصلا بیع مکره باطل است سالبه به
انتفاء موضوع است اصلا بیع نیست. بنابراین، اینکه فقهاء فرمومده اند بیع مکره باطل
است در مقدمات اگر اکراهی باشد که نه. و حالا این را بیع مکرهش می گویند بیع
اضطرارش می گویند . عرفا فرقی بین جبر واضطرار و اکراه نیست این الفاظ بجای یکدیگر
استعمال می شود عرفا و اشکال هم ندارد بلکه– گفتم- کمتر از قیمت هم می دهد راضی هم
هست که خانه را فروخته تشکر می کند که خانه اش را فروخته و اما اگر مجبورش کنند که
زنت را طلاق بده و این زنش را طلاق بده مکره. قصد انشاء از او سر می زند یا نه؟
اگر بحسب ظاهر بگوید هی طالق اینکه طلاق نیست . اگر با انشاء وجد بگوید هی طالق خب
این طلاق صحیح است و هیچ اشکال ندارد . نیاید بگویند بیع مکره باطل است باید
بگویند که اگر قصد انشاء نداشت باطل است و بنایراین فلا یصح ضمان المکره، این ضمان
مکره اگر این آقا راستی برای این بچه یا برای آقایی که می خواهند زندانش بکنند،
راستی جد ضامن بشود خب ولواینکه الان اگر نمی خواست زندان برود چون آبروی همین
آقای ضامن در خطر است برای اینکه مضمون له رااگر بخواهند زندانش بکنند آبروی این
می رود پسرش است خب این راستی جدا ضامن این می شود اینکه اشکال ندارد جدا وقتی که
ضمنت، راستی می گوید ضمنت و اما اگر مجبورش بکنند اینکه بگوید ضمنت قصد انشاء
ندارد اگر روی این فعل انشائی اش مجبور است اگر بگوید ضمنت قصد انشاء نداشته، قصد
انشاء را که نداشته آن باطل می شود نه اکراه نه اکراه خصوصیت داشته باشد قصد انشاء
ندارد و چون قصد انشاء ندارد این ضمانت صحیح نیست.
«الخامس عدم کونه محجورا لسفه » یک آدم سفیهی است خب این
نمی تواند ضامن بشود چرا؟ برای اینکه این مالش حجر است مالش محجور است اما همین
سفیه مثل همان نابالغ اگر مضمون له قبول بکند و بالاخره می خواهد از دست زندان و
اینها فرار بکند و این سفیه هم آمد و گفت من ضامن این آقا می شوم. تصرف در مال نمی
کند تا بگویید مالش محجور است، از نظر مال محجور است از نظر فعل- و ما دیوانه را
هم می گوییم اگر یک فعلی انجام داد و آن فعل نتیجه داشته باشد مالک می شود دیگری
چه رسد سفیه و سفیه به آن کسی می گویند که خیر و شرش را تمیز ندهد به این معنا که
الان ضامن می شود این ضمانت نمی داند برایش ضرر دارد یا نه؟ ولی حالا دل به دریا
می زند می گوید که بابا این را زندانش نبرید من ضامن این آقا می شوم. لذا بگوییم
این چون مالش حجر دارد پس فعلش هم حجر دارد- فعلش چرا حجر داشته باشد؟ لذا خود
فقهاء الان مرحوم سید می آیند می گویند اگر معسر است هیچ مال ندارد می تواند ضامن
بشود یا نه؟ می گویند بله.اگر قبول بکند چه اشکالی بر این مسئله هست؟ باید یک
اشکال روایی، اشکال عقلی. بگویید حجر است خب در اموال محجور است. بعضی اوقات این
طوری است می بیند که این آقا ضامن بشود این آقا نجات پیدا می کند و کسی هم نمی آید
ضامن این آقا بشود قبول می کند این که ضامنش بشود چه اشکالی پیداست در اینکه این
ضمانتش باطل است این را باید ما درست بکنیم. فقهاء می گویند برای خاطر این که
محجوراست الان مرحوم سید است می فرمایند بعدش یک نحو تناقض در کلام مرحوم سید است
می فرمایند چون محجور است نمی تواند می گوییم آقا محجور است محجور در فعل که نیست
و وقتی محجور در مال باشد نمی خواهد تصرف در مالش بکند، انتقال ذمه الی ذمه است و
انتقال ذمه الی ذمه که مربوط به مال نیست« و کذا المضمون له » ضامن باید محجور
نباشد. یعنی سفیه نباشد خب مضمون له باید سفیه نباشد حالا اگر کسی برای یک سفیهی
برای یک دیوانه این می خواهد ضامن بشود و اصلا
مضمون له علم مهم ندارد به این کار و ضامن شد و بعد علم پیدا کرد و علی کل
حال مضمون له آن کسی که برای ضامن می شوند این باید عاقل باشد! راجع به ضامن ما
اشکال داریم چه برسد به مضمون له« ولا باس بکون الضامن مفلسا» اگر ضامن مفلس است،
لات است این مانعی ندارد ضامن بشود و اما اگرمحجور است این نه! خب چه فرقی می کند
اگر مال ندار و می شود ضامن بشود آن هم مال ندارد. و قتی آن هم مال ندارد چه فرقی
می کند بین آن و آن؟ نابالغ مال ندارد ضامن می شود بعد می رود کار می کند یا اینکه
حالا ضامن می شود برای بعد از بلوغش خب مفلس است یعنی لات است هیچ هم ندارد تصرف
در موال نمی تواند بکند خب همین طور که مفلس تصرف در اموال نمی تواند بکند اما
ضامن می تواند بشود- حالا بعد ش هر جور می خواهد بشود- و این یک نحو تناقض در
عبارت پیدا می شود که « ولا باس بکون الضامن من مفلسا» اگر مفلس اشکال ندارد که
ندارد خب محجور هم اشکال ندارد اگر مفلس اشکال ندارد که ندارد خب نابالغش هم همین
طور است . صبی هم همین طور است صبی ضامن می شود برای بعد بلوغش و این مفلس هم حالا
ضامن می شود و ان شاء الله بعد پول دار می شود« فان ضمانه نظیراقتراضه» خیلی حرف
خوبی است مفلس می تواند ضامن بشود چنانچه می تواند قرض بکند خب وقتی قرض کرد پول
ذمه اش می آید بعد ان شاء الله پول را می دهد حالا مفلس است، لات است اما 10
میلیون از شما قرض می کند و شما قرض به او می دهید کسی گفته است که این قرض باطل
است؟ خب مفلس است و هیچ ندارد و ضامن نمی شود یعنی انتقال ذمه الی ذمه. همین دو تا
حرف را در سفیه هم بزنید همین دو تا حرف را د رمجنون بزنید، همین دو تا حرف را در
نابالغ بزنید الان 13 سالش است ضامن می شود برای دو سال دیگر .
اما راجع به مضمون عنه« ولا نباس بکون المضمون عنه سفیها او
مفلسا لکن الا ینفع کاذنه فی جواز الرجوع الیه» بخواهد ضمان بالعوض باشد نمی شود
اما اگر ضمان بالعوض نباشد مضمون عنه دیگر هیچ کدام این شرایط را ندارد و این طوری
که ما عرض کردیم مضمون عنه دخالت دارد، یک نحو رکنیت دارد در ضمان و دیروز عرض می
کردم مثلا این مضمون عنه می بیند که این ضامن اگر ضامن بشود این بعدش منت می گذارد
می بیند که این جور است خب می گوید نمی خواهم و مرحوم سید فقط صورت ضرر را، صورت
حرج را بیرون کرده اند ما صورت همه چیز را، می گوییم جایز است بالاخره یک داعی
عقلایی پیدا می شود که این نه ضرر است، نه حرج است و می گویند نمی خواهم ضامن
بشوی.
« السادس ان لا یکون الضامن مملوکا غیر ماذون من قبل مولاه
علی المشهور» این بحث به درد ما نمی خورد برای اینکه این که الان سالبه به انتفاء
موضوع است اما یک اختلافی هست درباره این مملوک که آیا فعله کلا فعل؟ بعضی ها گفته
اند« و هن کل علی مولاه » استفاده که کرده که فعله کلا فعل! هر چه می خواهد بکند
باید با اجازه مولایش باشد بعضی ها که گفته اند نه همه کار می تواند بکند مگر
معارض با خدمت به مولا باشد بعضی ها هم بین بین گفته اند معاملاتش را گفته اند نه.
که مرحوم سید این جوری هستند عباداتش را گفته اند اگر مزاحم نیست هر عبادتی می
خواهی انجام بده و ما در باب مملوک قائل هستیم که این آقا یک انسان است و هیچ
تفاوتی ندارد با یک اجیر همین جوری که مثلا یک کسی در اداره اگر 8 ساعت باید کار
بکند این 8 ساعت را کار می کند اما کارهایی که ضرر به آن ندارد مثل اینکه قرآن می
خواند، د رحالی که کار مردم را انجام می دهد قرآن می خواند خب چه ااشکالی دارد؟ یا
در حالی که ارباب رجوع نیست این می رود بیرون نماز اول وقت بخواند چه اشکالی دارد؟
و همچنین تا آخر. اجیر و مملوک مثل هم می ماند باید مزاحم کارش نباشد کم کاری،
بدکاری، بی کاری نداشته باشد در باب اجیر هم که برای ما نفع دارد همین است که باید
بدکاری و بیکاری نداشته باشد و اما اگر کم کاری ندارد، بدکاری، بی کاری، ندارد و
برای خودش کار می کند ظاهرا اشکال ندارد بنابراین، این آقای مملوک بدون اجازه مولا
می آید ضامن می شود. نمی خواهد تصرف در اموال مولایش بکند خب ظاهر هیچ اشکال ندارد.
دیگر این مسئله 6 خیلی مفصل است. مسئله 6 را دیگر نمی خوانیم ان شاء الله فردا
راجع به مسئله 7 صحبت می کنیم
و صلی الله علی محمد وآل محمد.