بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ
«رَبِّ اشْرَحْ لِی
صَدْرِی وَ یسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی یفْقَهُوا
قَوْلِی»
در جلسات درس
اخلاق با موضوع «انسان در قرآن»، بحث به امر مهمّ سعادت و شقاوت انسان رسید. در
این راستا این سؤال مطرح شد که آیا انسان بالفطره سعید است یا شقی؟
برای پاسخ به
این سؤال، پنج نظریّه بیان شد؛ طبق نظریّۀ اوّل، انسان، شقیّ بالفطره است. نظریّۀ
دوّم انسان را بالفطره سعید میداند. بر پایۀ نظریّۀ سوّم، انسان، نه سعید بالفطره
و نه شقیّ بالفطره است و در اثر تربیت، سعادت یا شقاوت را برمیگزیند. طبق نظریّۀ
چهارم، آدمیان دو دستهاند؛ یک دسته، از نظر فطرت سعید و دستۀ دیگر، از نظر فطرت،
شقیاند. نظریّۀ پنجم، هر آدمی را مرکّب از بعد روحی و بعد جسمی دانسته، میگوید:
انسان، از نظر روح و بعد معنوى، سعيد بالفطره است، ولى از نظر جسم و بعد مادّى،
شقىّ بالفطره است.
با توجه به اینکه در جلسات قبلی، راجع به نظریههای اوّل تا چهارم
مطالبی بیان شد، در این جلسه، بیشتر به شرح نظریّۀ پنجم میپردازیم.
همانطور که بیان شد، انسان، موجودی دوبعدی، مشتمل بر روح و جسم
است، بهبیان رساتر، وجود آدمی، از این دو بعد ترکیب یافته است. کمال و استکمال
انسان نیز، به خاطر دو بُعدی بودن اوست. فرشتگاه کمال و ترقی ندارند، حتی جبرئیل
ترقی ندارد، چرا؟ برای اینکه یک بُعدی است، فقط بعد معنوی دارد و از بعد جسمی
محروم است.
قرآن کریم از
قول فرشتگان میفرماید: «وَ ما مِنَّا
إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ»[1]؛ یعنی ما مقام و مرتبۀ معلوم و معیّنی داریم. پس هرکدام از
ملائکه، مقام معلومی دارد که در آن مقام پایین و بالا نمیرود. حتی ملائكۀ مقرّب که
از رتبه و درجۀ والایی برخوردارند، استکمال و ارتقاء درجه ندارند. مثلاً جبرئیل یک
میلیارد سال قبل همین رتبۀ فعلی را داشته و کمال نیافته است.
حیوانات نیز با
توجه به تک بعدی بودنشان، کمال و پیشرفت ندارند. با اینکه بعضی از آنها، مثل مورچه
یا زنبور، از نظر تمدن و از نظر نظم، عجیب و شگفتآورند، اما ترقی در آنها راه
ندارد. مثلاً موریانه یک میلیون سال قبل، بهطرز خاصی خانه میساخته، هنوز هم به
همان شکل خانه میسازد و تغییر نکرده است.
از بین
موجودات، تنها انسان است که پیشرفت و ترقی دارد و ترقی او هم عجیب و
منحصر بفرد است، یعنی میتواند به جایگاهی برسد که هیچ ملک مقرّبی در آن جایگاه
راه ندارد.
رسول خدا«صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم» در معراج همراه جبرئیل امین، از آسمان اوّل و دوّم تا آسمان هفتم فراتر
رفتند و بهجایگاهی رسیدند که از آنجا به بعد، جبرئیل نیز توان و اجازۀ عبور
نداشت. از اینرو گفت: اگر قدمی نزدیکتر شوم، خواهم سوخت: «وَ لَو دَنَوتُ أَنمُلَةً لَاحتَرَقَتُ»[2]. بهفول مثنوی:
گفت او را
حیــن بیـــــا انـــدر پیــــم
گفت رو رو
مــن حــریـــف تو نیــــــم
گفت بیرون زین
حدّ ای خوش فرّ من
گــــــر
زنــم پرّی بســــوزد پـــــرّ من
قرآن کریم در
این باره میفرماید: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى، فَكانَ
قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى»[3]؛ یعنی بهسوی خداوند آمد و به او نزدیک و نزدیکتر شد، تا بهکمترین
فاصله رسید. در آن مقام، هیچ فرقی بین واجب و ممکن نبود، بهجز میم امکان، جز
اینکه او واجبالوجود است و او ممکن الوجود، جز اینکه خدا خالق است و او مخلوق.
به قول شاعر:
ز احمد تا احد
یک میم فرق است
جهانی اندر آن
یک میم غرق است
بنابراین اگر انسان
را از زاویۀ بعد روحی بنگریم، سعید بالفطره است، «روحالله» است، «خلیفةالله» است،
«اشرف مخلوقات» است، بهاندازهای مقامش بالاست که خداوند خطاب بهفرشتگان میفرماید:
«فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ
رُوحي فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ»[4]؛
وقتی روحم را در او دمیدم همۀ شما به او
سجده کنید.
اما چنانچه از
زاویۀ بعد جسمی به انسان نگاه شود، شقیّ بالفطره است، مثل گرگ و پلنگ، درندگی و
مثل مار و عقرب، گزندگی دارد. قرآن کریم در داستان حضرت یوسف«علیهالسّلام»، جملهای
راجع به نفس انسان دارد. میفرماید: «اِنَّ
النَّفسَ لاَمارَةً بالسُّوءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّی»[5]، نفس انسان، «الامارَةٌ بالسّوءِ» است و بهبدی فرمان میدهد، مگر
اینکه پروردگار متعال به او رحم کند. یعنی انسان از حیث بُعد حیوانی و مادی، شقیّ
بالفطره است.
پس انسان خلق
شده و بهدنیا آمده است تا با اختیار، یکی از دو راه را انتخاب کند؛ طبیعت را بر
فطرت مقدم بدارد یا فطرت را مقدم بر طبیعت کند. اگر بتواند فطرت را بر طبیعت مقدم دارد،
طبیعت را وسیله و براق برای فطرت میکند و بر آن سوار شده، حرکت میکند تا برسد به
جایی که به جز خدا نداند و به جز خدا نبیند. بهقول سعدی:
رسد آدمی بهجایی
که بهجز خدا نبیند
بنگر که تا چه
حد است مقام آدمیّت
در واقع، جسم و
بعد مادی را بُراق و وسیله برای عروج روح و بعد معنوی قرار میدهد. در این عروج،
بهقدری بالا میرود که حتی تالی تلو معصومین«سلاماللهعلیهم» میشود، یعنی
چنان بهمقام عصمت نزدیک میگردد که گویی یکی از معصومین است. جناب سلمان، پس از
آنکه ده درجۀ ایمان را کسب کرد، پیامبر اکرم«صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم» راجع به او فرمودند: «سَلْمَانُ
مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»[6]؛ سلمان از خاندان ما اهل بيت است.
اما اگر قضیه
عکس شد، یعنی طبیعت، فطرت را استثمار کرد و بهخدمت گرفت، جسم و بعد مادی، سوار بر
روح و بعد معنوی میشود و بهجای صعود، او را به سقوط میکشاند. بهجای اینکه مثل
سلمان، به اهلبیت«سلاماللهعلیهم» نزدیک شود، نظیر معاویه، دشمن خاندان وحی خواهد شد. امیرالمومنین«سلاماللهعلیه» دربارهاش فرمودند:
بهخدا قسم معاویه زیرکتر از من نیست، ولی شیوۀ او پیمانشکنی و گنهکاری است: «وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ».[7] یعنی طبیعتش،
فطرت را استخدام کرده است، استعمار کرده است، دیگر آنجا براق برای عروج نیست، بلکه
وسیله برای سقوط است، جسم و بُعد مادی سوار روح و بعد معنوی شده و روح، رنگ و بوی بُعد
مادی و بعد حیوانی را گرفته است.
روزی پیامبر اكرم«صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم» با اصحاب نشسته بودند که ناگهان صدای مهیبی شنیده شد و همه وحشت
کردند. اصحاب که بهواسطۀ تصرّف معنوی پیامبر«صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم» گوش بصیرتشان باز شده و آن صدا را شنیده بودند، با تعجّب پرسیدند:
این صدای چه بود؟ پیامبر فرمودند: هفتاد سال قیل سنگی در یكی از چاههای جهنّم
افتاد و الان به قعر چاه رسید. در آن هنگام معلوم شد یکی از یهودیان مدینه که از
ظاهر روایت برمیآید از دشمنان اسلام بوده، هفتاد سال پیش بهدنیا آمده و در همان
لحظه از دنیا رفته است.
كسى كه در اين دنيا مىآيد، اگر در مدّت عمر، بهجاى تحکیم ارتباط با خداوند، با شیطان مرتبط گردد و به جاى تقویت روح و بعد معنوی، صرفاً بهجسم و تمايلات و غرايز خود توجه نماید، خواهناخواه در زندگی دنیا در حال پیمودن راه جهنّم است و
بعد از گذران عمر، به اعماق جهنّم خواهد رسید. در جهنّم بیدار میشود و میفهمد که در تمام عمرش در
حال سقوط بوده، ولی بیداری در جهنّم دیگر فایده و اثری ندارد و سودی بهحال وی نخواهد
بخشید. قرآن کریم در این باره میفرماید: «وَ
جيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسانُ وَ أَنَّى لَهُ
الذِّكْرى»[9].
با تسلّط بُعد حیوانی بر بعد انسانی و با غلبۀ جسم بر روح، شقاوت و
درندگی در انسان، به حسب ذاتش، بروز مییابد، در نتیجه، خودمحور و خودخواه میشود
و حاضر است عالم را فدای خود كند. حب به ذات، او را وادار میسازد كه هرچه میتواند
ظلم كند، برای اینكه بهدنبال جلب منافع است. خدا باید ترحّم كند، خدا باید لطف
كند، وگرنه از نظر غریزۀ جنسی، از نظر غریزۀ حبّ مال، از نظر غریزۀ حبّ ریاست و بالاخره
از نظر تمایلات، بسیار خطرناک است. حاضر است دو سوّم مردم جهان را بكشد تا بر آن یک
سوّم باقیمانده حكومت كند.
انسان از نظر
بُعد معنوی و بُعد ملكوتی، یعنی از نظر روح نیز مقام والایی دارد، منسوب به خداست،
به اندازهای مقدس است و به اندازهای دیگرگراست و ایثار، گذشت و فداكاری دارد كه
حاضر است جان خودش را فدا و نثار دیگران کند و به شهادت برسد. مثل امیرالمؤمنین«سلاماللهعلیه» که در لیلةالمبیت،
وقتی مشرکین قصد جان پیامبر را داشتند، در جای پیامبر خوابید تا بهجای ایشان بهدست مشرکین
کشته شود.[10] قرآن دربارۀ امیرالمؤمنین«سلاماللهعلیه» و جانفشانی
ایشان فرموده است: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ
يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»[11].
انسان بهجایگاهی میرسد
که حاضر است برای معنویت، برای رضای خدا و برای حفظ دین بندگان خدا، خودش را و زن
و بچهاش را در معرض شهادت و در معرض اسارت قرار دهد. امام حسين«سلاماللهعلیه» آگاهانه و با
علم به شهادت خودشان و اسارت خاندان وحی، برای تأمین آسایش بندگان خدا و حفظ دین،
قیام کردند. ایشان قبل از حرکت بهسوی کوفه، در نامهای به برادر خود، خبر از
شهادت داده، فرمودند: «هر كه همراه من بيايد، با من شهيد خواهد شد و هر كه نيايد
حتماً به رستگاری نخواهد رسید».[12]
وقتی انسان بعد روحی را بر بعد جسمی غلبه دهد و مغلوب مادیات نشود،
برای پیشبرد اهداف معنوی، تا پای جان قیام و اقدام میکند و دلش برای تمامی بندگان
خدا میتپد. چنین بندهای با شنیدن فریاد و آه و نالۀ دیگران و با اطلاع از نیاز
مردم به او، با نثار مال و آبرو و جان، بهیاری نیازمندان میشتابد. حتی اگر نتواند
به هدفش برسد گریه میكند، تضرّع و زاری دارد، كه چرا نتوانستم معنویت را پیاده كنم
و بالاخره اگر اقدام مؤثری از دستش برنیاید، دست کم با ابراز ناراحتی، در غم و
مصیبت دیگران شریک میشود و با همدلی، افراد مصیبت دیده را تسکین میبخشد.
راوی میگوید: امیرالمؤمنین«سلاماللهعلیه» روزى خبردار
شدند مهاجمان معاويه بر زنى غيرمسلمان تاخته و خلخال و دستبند و گردنبند و
گوشوارۀ او را به يغما بردهاند. آن حضرت فرمودند: اگر مسلمانى از غصّه بميرد جاى
ملامت نيست.[13]
امیرالمومنین«سلاماللهعلیه»
در تمام مدّت عمر، در نهایت سادهزیستی،
زندگی خود را گذراندند و با تمام توان بهنیازمندان و مستمندان رسیدگی میکردند. شب
نوزدهم ماه مبارک رمضان، چند ساعت قبل از ضربت خوردن، ایشان مهمان دخترشان ام
كلثوم بودند. میگوید: من برای افطار، دو قرص نان جو و کاسهای شیر و یک مقدار نمک،
در یک طبق برای ایشان قرار دادم. نمازشان را خواندند و با نگاه به طبق، با گریه فرمودند:
چرا با من چنین رفتاری داری؟ چرا برای من دو نوع خوراک آوردی؟ آیا میخواهی توقف
من در روز قیامت پیش روی خدای متعال به طول انجامد؟ دخترم! من دوست دارم از رسول
الله«صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم» پیروی کنم، برای ایشان تا وقتی زنده بودند، کسی دو نوع خورش در یک
طبق نیاورد. ای
فرزندم! چیزی نمی خورم تا یکی از این دو خوراک را برداری، بعد قرصی از نان را با
نمک خوردند. سپس فرمودند: ای دخترم! در حلال دنیا حساب است و در حرام آن عقاب: «إِنَّ الدُّنْيَا فِي حَلَالِهَا حِسَابٌ وَ فِي حَرَامِهَا
عِقَابٌ».
ادامۀ این مبحث انشاء
الله در جلسات آیند
[1]. صافات، ۱۶۴: «و هيچ يك از ما [فرشتگان] نيست، مگر [اينكه] براى
او مرتبهاى معيّن است.»
[2]ـ مناقب آل ابی طالب، ج
1، ص 179.
[3]. نجم، 8و9: «سپس نزديك آمد و نزديكتر شد، تا [فاصلهاش] به قدرِ
[طول] دو [انتهاى] كمان يا نزديكتر شد.»
[4]. حجر، 29: «پس وقتى آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم،
پيش او به سجده درافتيد.»
[5]. یوسف، 53: «چرا كه نفس قطعاً به بدى امر مىكند، مگر كسى را كه خدا
رحم كند.»
[6]. عيون اخبار الرّضا عليه السلام، ج 2، ص 64.
[7]. نهج البلاغه، خطبۀ 200.
[8]. كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج2، ص49.
[9] . فجر، 23: «و جهنّم را در آن روز [حاضر] آورند،
آن روز است كه انسان پند گيرد؛ و[لى] كجا او را جاى پندگرفتن باشد؟»
[10].
تفسير العياشي، ج1، ص101.
[11].
بقره، 207 : «و از ميان مردم كسى است كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا مىفروشد.»
[12].
بصائر الدّرجات، ص482؛ کامل الزّيارات، ص75.